آدریانا مالدینی
: من زن خوش شانسی هستم.
سال ۲۰۰۵
ملاقات پشت فرودگاه لیناته در مرکز هواپیمایی است. بار، میدان، زمین های فوتبال که با تورهای سیمی بلند جدا شده اند. صدای بچه ها در حال فوتبال بازی شنیده می شود که به خاطر فاصله ی زیاد قابل تشخیص نیستند. ماشین پارک شده است، در پورشه ی سفید باز می شود. آدریانا فوسا مالدینی پشت فرمان است. او منتظر است تا تمرین کریستین تمام شود.

- سال ها پیش پسر چزاره در لیناته بود. پدر شوهر او وقتی که پائولو اولین قدم هایش را در تیم میلان برداشت بیرون بود، و حالا پسر پائولویی این جا است که هرگز صدای تمرین در زمین های لیناته را نشنیده است؟
« در حال حاضر نه و من احساس تأسف می کنم. نمی خواهم کریستین برتری داشته باشد، اما نه این که قیمت خیلی بالایی به خاطر تحمل نام خانوادگی اش بپردازد. یک چیز روشن است؛ تا زمانی که او از بازی لذت می برد از این که زیاد سلام نمی شنود لذت می برد.»
- آیا پسرش کریستین ارزش نام مالدینی در فوتبال را می داند؟
« ممم... نمی دانم. او خیلی به پدر و پدربزرگش افتخار می کند.»
- در این مدت تا زمانی که او لذت می برد تو در پشت حصار منتظر می مانی...
« چه کار باید بکنم؟ کریستین دو بار در هفته در این جا تمرین می کند، از پنج و نیم تا هفت و ربع. و ما در بخش دیگر میلان زندگی می کنیم. اگر وضع خوب پیش برود چهار ساعت طول می کشد.»
- زن بازیکن فوتبال بودن آسان است؟
« من همیشه به پائولو به عنوان یک مرد فکر کرده ام نه یک فوتبالیست. وقتی که تازه از ونزوئلا آمده بودم، او به عنوان یک بازیکن فوتبال به من معرفی شد، اما ارزش و شهرتش را نمی دانستم. بازیکنان ونزوئلا شخصیت های مهمی نیستند. من پائولو را مثل پسری دیدم که کارش در رابطه با ورزش بود. تصور نمی کردم که فوتبال این قدر برای ایتالیایی ها مهم باشد. حالا می دانم، اما سختی یا سادگی تا حد زیادی به شخص و شهری که در آن است بستگی دارد. میلان به ما اجازه ی زندگی می دهد. قطعاً می دانید که به هر جا که می رویم با احتیاط هستیم و به خوبی با موقعیت کنار می آییم.»
- آیا شوهرت آث میلان را به خانه می آورد؟ خوشی ها، ناراحتی ها، تنش ها...
« صادقانه بگویم نه. اما پس از فینال استانبول برای مدتی کیف سنگینی از ناراحتی با خود آورد که هنوز خالی نشده است. بدون آن، مرا که تحمل کمی دارم می سنجد؛ من به خاطر شکست گریه می کنم و او مرا دلداری می دهد. دو شکست هرگز فراموش نمی شوند: فینال جام جهانی ۹۴ مقابل برزیل در لس آنجلس، و فینال لیگ قهرمانان مقابل لیورپول در استانبول، مخصوصاً که پائولو گل هم زده بود... حالا ما شوخی می کنیم، می خندیم، اما به این معنی نیست که رنج نمی بریم...»
- تو در استانبول در جایگاه تماشاچیان بودی؟
« البته، من همیشه می روم. من با کریستین بودم. حال او هم بد بود، اما بعد گفت: "مهم نیست، مهم نیست، یک بار می بریم و یک بار هم می بازیم." بچه ها عاقل هستند.»
- در فینال منچستر مقابل یووه که در ضربات پنالتی پیروز شدند هم در ورزشگاه بودی؟
« بله، در منچستر بودن زیبا بود.»

- آیا مهم است که بدانی چه طور گوش کنی یا نصیحت کنی؟
« بستگی به مشکل دارد. پائولو به من گوش می دهد، اما همیشه این طور نیست. برای مثال، در کناره گیری از تیم ملی من موافق نبودم، و با این که خیلی تلاش کردم که او نظرش را عوض کند، اما او تصمیمش را گرفته بود و "در موردش فکر کن" گفتن من اصلاً به درد نخورد. من هم چنین در مورد جام جهانی بعدی در آلمان هم به شوهرم می گویم، وقتی این را می گویم او شروع به خندیدن می کند.»
- وضع زانوهای شوهرت خیلی خوب نیست...
« حالا او خیلی درد دارد، خیلی رنج می کشد، اما توانایی زیادی دارد. پس از گذشت این همه سال فوتبال زانوهایش را از پا در آورده است...»
به نظر می رسد که خانم مالدینی از صحبت درباره ی این همه درد پشیمان شده است و سعی می کند از عشقش محافظت کند. فقط بگذارید ادامه دهیم و همه چیز مشخص می شود.
- مالدینی او چگونه است؟
« بازیکنی که من در زمین می بینم ورزشکار بزرگ و بازیکن بزرگی است، و با وجود سنش قدرت بدنی خوبی دارد، او لجباز است... شوهرم پائولو این گونه است اما واضح است که هر چه بیش تر می خندم، بیش تر لذت می برم. او از صبح تا شب مرا به گردش می برد و با بچه ها هم همین طور است. بگذارید بگوییم، پائولو خوب است.»
- شما هم سن هستید. تقریباً برای همه چیز جوان هستید، اما نه برای فوتبال. آیا آماده ی قدم بعدی هستید؟
« بله، خصوصاً از نظر روحی. زندگی او تغییر خواهد کرد؛ دیگر تمرین نخواهد کرد، دیگر پیراهنی را که 21 سال همراهش بوده نخواهد داشت. او باید عادت هایش را تغییر دهد و این سخت ترین چیز است. او هنوز خیلی از تمرین لذت می برد و به همین دلیل من می گویم که رفتن سخت خواهد بود. پائولو در میلان خواهد ماند، او انتظاراتی دارد اما مربی نخواهد شد. باید "در حال حاضر" را اضافه کنم، اما شاید حق با او باشد که می گوید: "نه، مربی نه، فشار زیادی دارد."»
- خانواده ی مالدینی ستونی در تاریخ فوتبال ایتالیا و میلان است. چه مفهومی دارد؟
« خیلی خوب است. من خودم را در یک خانواده ی زیبا یافتم، نه فقط والدین که سرمشق ما هستند، بلکه همین طور برادران پائولو. حتی خانواده ی من هم خیلی نزدیک است؛ من یک برادر در ونزوئلا دارم که با هم ارتباط داریم و مادرم به ایتالیا نقل مکان کرده، او شش ماه اینجا است و شش ماه در آمریکای جنوبی. خانواده ارزش زیادی دارد. خانواده احترام متقابل و آروزی ساختن چیزی با گذشت زمان است.»
- تو مدت کوتاهی پس از ازدواج حرفه ات را کنار گذاشتی. پشیمانی؟
« مطلقاً نه. من به عنوان یک ونزوئلایی همیشه به خانواده، فرزندان، خانه و همسر فکر می کردم. وقتی که کریستین را باردار بودم کارم را ول کردم. من خوشحال بودم، تولد پسرم یک موهبت بود. تأسف هیچ چیز را نمی خورم، من دوستان و خاطرات فوق العاده ای دارم. تجربه، زندگی کردن را به من آموخته است. من زبان های دیگر را یاد گرفته ام، سفر کردم، زشتی و زیبایی را دیدم. مدل بودن دوره ی خیلی خوشایندی از زندگی ام بوده که در زمان مناسبی متوقف شد.»
- قراداد شوهرت نقش خوشبختی برای سه نسل را ایفا می کند. زندگی او متوجه این نیاز نمی شود. آیا از این امتیاز آگاهی؟
« احساس می کنم که زن خوش شانسی هستم. من هر روز از خدا به خاطر چیزهایی که به من داده تشکر می کنم، و این فقط پول نیست.»
- آیا درآمد فوتبالیست ها زیاد به نظر نمی رسد؟
« من فکر می کنم که پائولو باید حقوقی را بگیرد که بقیه می گیرند. در ایتالیا پول زیادی اطراف فوتبال می چرخد... درست است که بازیکنان حقوق خوبی می گیرند.»
- فوتبال در حال حاضر دوره ی خوش نامی را تجربه می کند. تو تقریباً بیست سال است که در این جا زندگی می کنی. آیا ارزشش را دارد؟
« من فقط از میلان و میلان حرف می زنم. برای من این محیط سالم است. بازیکنان و مربی ها افراد خوبی هستند. پائولو هم مواظب است...»
- اولین باری که بازی پائولو را دیدی...
« زمستان ۱۹۸۷ بود. من تازه او را دیده بودم. او مرا به ورزشگاه دعوت کرد و دو بلیط به من داد. دو هفته بود که در ایتالیا بودم، چیزی درباره ی میلان نمی دانستم، نمی دانستم که این جا فوتبال چگونه است. با دوستم به ورزشگاه رفتم، ما با تاکسی به آن جا رسیدیم و فکر کردیم که برای بازگشت هم همین کار را بکنیم. واضح است که ممکن نبود، باید با تراموا برمی گشتیم... بازی ساعت ۱۴:۳۰ شروع شد و ما شب به خانه رسیدیم. با این وجود پائولو آن یک شنبه گل زد (میلان۳- آولینو۰ ، ۲۲ نوامبر ۸۷) که اغلب اتفاق نمی افتد. و دوستم پلاکارد "فوسا دل لئونی" را دید و گفت: "نگاه کن، اسم تو رو نوشته." این را گفتیم اما نفهمیدیم چه بود.»
- حالا هجده سال گذشته، احساس خبرگی می کنی؟
مغرورانه لبخند می زند. « من می گویم بله. اما شوهرم قبول نمی کند، او می گوید که من هیچ چیز نمی فهمم.»
- تو در اولین بازی به عنوان هوادار شاهد گلزنی پائولو بودی. یک شنبه مقابل رجینا هم که پائولو برای اولین بار در یک بازی دو گل زد در ورزشگاه بودی؟
« البته. من با کریستین و دانیل در سن سیرو بودم. زیبا بود. غیر قابل انتظار بود. در واقع پس از آن دو گل برف بارید.»

- اولین باری که بازی کریستین را دیدی...
« دو سال پیش در تورنمنتی در پالائونو بود. زیبا بود. من وقتی بازی شوهرم را می بینم دیوانه می شوم، دوست دارم دویدن او را تماشا کنم چون اگر بخواهد توپ را بگیرد یک لحظه قبل از وقوع می دانم و می فهمم... آن جا کریستین را دیدم که حرکات پدرش را انجام می داد، اشتباه هایش هم مثل پائولو بود، احساسی باورنکرنی داشتم.»
در روز سه شنبه دانیل کوچولوی چهار ساله مثل طوفان می آید. فوراً پستانک می خواهد، اما پیش از مکیدن می گوید: « من بازی کردم و لایی زدم...»
- چه کسی به تو یاد داده، پدر یا کریستین؟
با یک نفس ما را قانع می کند: « کریستین» در چهار سالگی، برادر بزرگ اسطوره است. حق با اوست.
مترجم : مریم